تبليغاتX
مکتب عشاق
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی........نروم جز به همان ره که توام راه نمای
سلام دوستان عزیز

 با وجودی که دلم نمیاد از دوستای خوبم خدا حافظی کنم ولی باید بگم  من دیگه آپ نمیکنم هر خوبی یا بدی از من دیدین ببخشید همتون رو دوست دارم و براتون آرزوی موفقیت میکنم

باید دیوونگیهامو ببخشی٬ نگاه سرد چشمامو ببخشی

می دونم گاهی حرفام خیلی تلخه٬ بگو می تونی حرفامو ببخشی

 باید گاهی توچشمام خیره شی تا٬ ببینی تا چه حد غمگین وخسته ام

نمی دونم دخیل دلخوشیمو٬ به چشمای کدوم آیینه بستم

 یه دنیا خاطره تو کوله بارم٬ منو از زندگی مأیوس کرده

شبای بی چراغ زندگیمو٬ پر از تنهایی و کابوس کرده

 تو نور روشن روزای بعدی٬ همون روزایی که آیینه وارن

همون روزای خوشرنگ دل انگیز٬ که تو آغوششون پروانه دارن

 تو می تونی منو آشتی بدی با٬ شبای روشن ستاره بازی

تو می تونی کنار من بمونی٬ تو می تونی منو از نو بسازی

 تو می تونی با یه لبخند شیرین٬ بدیهای منو آسون ببخشی

می تونی به کویر خشک قلبم٬ تو به آهستگی بارون ببخشی

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/03ساعت 18:48  توسط سارا | 

آنچه که در ادامه خواهید دید ، یک معمایی است که از دانشجویان دانشگاه استنفورد پرسیده شد و تنها 17% از دانشجویان توانستند پاسخ درست را بدهند . لازم به ذکر است که طبق آخرین رده بندی ارائه شده ( اکتبر 2005 ) ، دانشگاه استنفورد پنجمین دانشگاه برتر در جهان می باشد.

و اما معما ، ، ، آن چیست که :

از خدا بزرگتر است
از شیطان بد جنس تر
فقیر آن را دارد
ثروتمند به آن نیاز دارد
اگر آن را بخوری ، خواهی مرد


زیاد لازم نیست به مغز خودتون فشار بیارید ، اگه یه خورده با دید باز فکر کنید ، اونو پیدا خواهید کرد .

هیچ چیز ، ، ، در واقع هیچ چیز از خدا بزرگتر نیست و از شیطان هم بدجنس تر نیست .

فقیر هیچ چیز ندارد .

 ثروتمند هم به هیچ چیز نیاز ندارد و ما اگر هیچ چیز نخوریم ، سرانجام میمیریم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/22ساعت 17:28  توسط سارا | 

دست گذاشتم رو یکی که یک قشون خاطر خواشن
همشون هنر دارن ، یا شاعرن یا نقاشن
یا که پشت پنجرش با گریه گیتار می زنن
یا که مجنون می شنو تو کوچه ها جار می زنن


دست گذاشتم رو کسی که عاشقم نمی دونست
سر بودم از خیلیا و لایقم نمی دونست


دست گذاشتم رو کسی که مجنونا دیوونشن
همه شاهزاده ها ، دربون دور خونشن


دست گذاشتم رو کسی که رنگ چشماش روشنه
شمشاد همسایمون پیش قدش یه سوزنه


دست گذاشتم رو کسی که طعم چشماش عسله
کمترین شعری که تو می شنوی از اون غزله


دست گذلشتم رو کسی که ماه ازش طلب داره
خورشید از شعله ی چشمای اونه که تب داره


دست گذاشتم رو یکی که همه دور و برشن
مردشن ، دیوونشن ، مجنونشن ، پرپرشن


دست گذاشتم رو یکی که عاشقاش زیادین
همه جورشو داره ، هم عجیبن ، هم عادین


دست گذاشتم رو یکی که نه سفیده نه سیاه
ظاهرش گندمیه ، به چشمم اما کیمیا


دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه هنوز
کمترین شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز


دست گذاشتم رو یکی که عادتش نساختنه
سرنوشت هر کسی که می خواد اونو ، باختنه


دست گذاشتم رو یکی که اون منو دوست نداره
من تو پاییزم و اون اهل یه جا ، تو بهاره


دست گذاشتم رو یکی که شعرمو گوش می کنه
آخرین بیت و می خونه و فراموش می کنه


دست گذاشتم رو یکی که کهکشون ، قایقشه
انقدر دوسش دارن ، هر کی خوبه ، عاشقشه


دست گذاشتم رو یکی که خندشم نفس داره
تو تمام نقشه های خوب دنیا دس داره


دست گذاشتم رو یکی که دست گذاشته رو همه
ولی هر کسی رو که تو نشون بدی ، می گه کمه


دست گذاشتم رو یکی ، ما رو چه به فرشته ها
برو شاعر ، تو بمونو ، عشقو ، دست نوشته ها


دست گذاشتم رو کسی که از تو خندش می گیره
اینا رو دلم می گه ، می گه و بعدش می میره


دست گذاشتم رو کسی آسونه اما ساده نیست
توی اینجور بازیا ، خوب همیشه اراده نیست

می نویسم که دیگه رو هیچکی دست نمی ذارم
ولی نه دروغه من هنوز اونو دوستش دارم


دست گذاشتم حالامن رو قلبمو ، چشمو ، سرم
تا مث تو قصه ها ، از یادم اونو ببرم
 

سلام من اینو از وبلاگ عزیزم کش رفتم اخه قشنگ بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/13ساعت 17:35  توسط سارا | 
سلام دوستان من تا ۱ ماه نمیتونم بیام وبم ولی فراموشم نکنید بازم میام تا اومدم به همتون سر میزنم
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/30ساعت 12:35  توسط سارا | 
سلام جان عزیزم فدات بشم بگو دیگه من از کنجکاوی دارم میمیرم موقعش کی میشه آخه من ممکنه زیاد تو این وب نباشمابگو دیگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/25ساعت 19:35  توسط سارا | 
دلبندم

عشقم

عزیزم

بهتر از جانم سلام

من سفرم را با تو در کوچه باغهای زندگی آغاز کرده ام و همیشه از با تو بودن و برای تورا داشتن سربلند به دیوارها و فاصله ها لبخند زدم میخواهم بدانی من در همه حال و همیشه در کنارت میمانم و با هم دیوارهایی که زمانه برایمان میسازد را ویران خواهیم ساختانشااله

زمانی که عاشقت شدم فهمیدم که جز دوست داشته شدن. دوست داشتن هم زیباست

تو مانند بهاری در زندگی من هستی که میدانم در نبودنت پاییزی بیش نیستم پس همیشه بمان و زندگی ام را سرشار از سبزی و خرمی بهار گردان

                                                    به قلبم 

 

 

دوست عزیزم آقا یا خانم سلام اذیت نکن وبت رو بده یا خودت رو معرفی کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/25ساعت 17:5  توسط سارا | 
فرانسوی ها میگن : عشق فراموش کردن خود در وجود کسی است که

همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد...

اسپانیایی ها میگن : عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر

صدایی بلندتر است...

ایتالیایی ها میگن : عشق یعنی ترس از دست دادن تو...

ایرانی هاهم میگن : عشق سوء تفاهمی است بین دو بیکار که با یه

ببخشید تموم میشه...

ولی من میگم عشق یعنی فدا شدن و به خاطر عشق زنده بودن البته عشقی که دو طرفه باشه وگرنه میشه فنا شدن نه فدا شدن

سلام آقاو یا خانم سلام میشه وبت رو برام بگذاری من نمیدونم شما کی هستی ولی دلم میخواد این دوست خوب رو بشناسم خواهش میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/24ساعت 9:54  توسط سارا | 
یارب تو او را همچو من برغم گرفتارش مکن

در شهر غربت ای خدا هرگز تو آزارش مکن

هر چند او از رفتنش چشمان مرا گریه نمود

لیک ای خدای مهربان از گریه پربارش مکن

اگر دوری از رویش مرا افسرده و بیمار کرد

درشهردوری بیکس است یارب تو بیمارش مکن

هر چند گشتم خوار از عشق او اندر جهان

یارب عزیزش دارتو پیش کسان خوارش مکن

گر چه ریزم اشک هر شب از هجران او

گریان ز غم هرگز دمی چشم گهربارش مکن

گر با فرشته زندگی دارد سر بازی ولی

یارب تواو را همچو من برغم گرفتارش مکن

سلا م دوستان من می خواستم دیگه به وبلاگم سر نزنم ولی نظرم عوض شد دوباره اومدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/16ساعت 18:18  توسط سارا | 
دوستای خوبم سلام این شعر رو توی یه وب پیدا کردم و با اجازه شاعرش که متوجه نشدم کیه تصحیحش کردم البته خودم نه دادم به یه شاعر برای من جالب بود برای همین گفتم براتون بنویسم ...

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم که خواجه حافظ لم داده در اتوبوس

گفتم: سلام حافظ . گفتا : علیک جانم

گفتم : کجا روانی؟ گفتا که خود ندانم

گفتم: بگیر فالی . گفتا نمانده حالی

گفتم : چگونه ای ؟ گفت: در بند بی خیالی

گفتم :  که تازه تازه شعر و غزل چه داری؟

گفتا : که می سرایم شعر سپید باری

گفتم: که دولت عشق؟ گفتا : که کودتا شد 

گفتم: رقیب ؟ گفتا: او نیز کله پا شد

گفتم: لیلی کجاست ؟ مشغول دلربایی؟

گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم:ز خال او گو آن خال آتش افروز

گفتا : عمل نموده دیروز یا پریروز

گفتم: ز موی او گو گفتا: که مش نموده

گفتم: ز یار او گو گفتا:ولش نموده

گفتم : چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است  مجنون؟

گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم : کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟

گفتا: خریده قسطی تلویزیون به جایش

گفتم: که ساقی ما اکنون شده چه کاره؟

گفتا : شدست منشی در دفتر اداره

 گفتم:کجاست زاهد ؟ آن رهنمای منزل

گفتا : که دست بردار هم از سرم هم از دل

گفتم :ز ساربان گو با کاروان غمها

گفتا:  آژانس دارد با تور دور دنیا 

گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادی

گفتا: پژو است جایش یا بنز نوک مدادی

گفتم:که قاصدک کو ؟ با باد صبح شرقی

گفتا: که جای خود را داده به فاکس برقی

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا: به جای هدهد دیش است و ماهواه

گفتم: سلام مارا باد صبا کجا برد؟

گفتا: به پست داده آورد یا نیاورد؟

گفتم: کجاست مشک آهوی دشت زنگی

گفتا: که ادکلن شد در شیشه های رنگی

گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی؟

گقت : آنچه بود از دم گشته چلوکبابی

گفتم: بیا لب تر کنیم دوتایی با هم

گفتا: نمی هراسی از چوب پاسبانان؟

گفتم: شراب نابی در گوشه ای نداری؟

گفتا :که جاش دارم وافور با نگاری

گفتم: بلند بوده موی تو آن زمانها

گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها

گفتم: شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتی؟

گفتا: ندیده بودم هالو به این خرفتی 

خواهش میکنم آخرش به کسی بر نخوره

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/24ساعت 23:57  توسط سارا | 
پدر، پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی

تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی

تو هم ای آتش شهوت، شرر برپا نمی کردی

کنون من هم به دنیا بی نشان بودم

پدر، آن شب خیانت کرده ای ، شاید نمی دانی

به دنیایم هدایت کرده ای ، شاید نمی دانی

از این بابت جنایت کرده ای، شاید نمی دانی

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/23ساعت 17:3  توسط سارا |